يا مهدی ادرکنی...

بگو کی خواهی آمد...

آنزمان که خزانش می ناميم يا که بهار...؟

می گويند: فردا...؟

کدام فردا؟ فردایی که در من نفسی نيست...؟

تو آني؟ تو آنی که بايد سلامت دهم...؟ نکند وقتی برسی که شقايق مرده باشد... نرگسی ها از نبودت خشکيده

باشند...

محبوبم! از زبانها شنيده ام که آمده ای ...

در ميان ما تنفس می کنی...

اما ناشناس...!

يا مهدی! نکند آدينه بيايد و تو بيايی و من ...؟!

مولای من ! کمکم کن و بگذار وجود هيچ من

ذره ای از اقيانوس وجودت را احساس کند...

بگذار سلامت کنم شايد...؟!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید