آری ... دلم گرفته است

آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است....
از تمام کسانی که لباسشان بارکدشان است....
از هویت های میز نشان....
از بله های از سر اجبار....
از طلبه هایی که طالب علم نیستند....
از دانشجویانی که دانش جو نیستند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته.....
از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده....
از اندامهای به مزایده گذاشته شده....
از انسانهای ارزان قیمت....
از اعتقادهای حراجی....
از حرفهای مفت....
از وعده های سر خرمن....
از نادیدنی های دیدنی!....
از صورتهایی که بوم نقاشی اند....
از متهمانی که شاکی اند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند....
از تمام خونهایی که رنگین ترند....
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند....
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند....
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از ولایت ناشناسان ذوب در ولایت....
از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا)....
از کوفیانی که اهل کوفه نیستند....
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند....
از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند....
از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص یا ... دم داشتند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از سیاستمداران بی دین....
از متدینین بی سیاست....
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند....
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند....
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ....
از عروسکهای بالماسکه....
از وطن دوستان وطن گریز....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از زنان مرد صفت....
از مردان زن صفت....
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند....
از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند....
از رای های ممتنع....
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از همه چیز داران بی همه چیز....
از امانت داران خائن....
از کفهای روی آب....
از ناموس داران بی ناموس....
از زنگارهای روی آینه....
از مسلمانان مسلمان کش....
از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند....
از آنانی که بی حجابند ....
از آنان که خود حجابند....
از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجومی کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه....
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد....
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند....
از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند....
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار میدانند...
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند....
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدندو در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند....
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردندو در کربلاوکوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند....
از تمام آنان که بین قرآن سر نیزه و قرآن سر نیزه را نمی دانند....
و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند....
از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم....
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند....
از آنان که نی را به گیتار می فروشند....
از آنان که می را به مسکر....
از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند....
از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند....
از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید حاجی پور....
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند....
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان....
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از سگهای بی وفا....
از اسبهای نانجیب....
از خروسهای بی دم....
از مورچه های تنبل و بی کار....
از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل....
از کلاغهای بی حیا....
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند....
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند....
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند....
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ....
از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند....
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا....
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند....
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا....
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا....
از تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند....
از آنان که بازی می دهند....
از آنان که بازی می خورند....
از بازی ها! از بازی ها! از بازی ها!....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
آری دیگر دلم از دست همه گرفته....
مرحوم  سپهر

/ 2 نظر / 34 بازدید
آزاده

شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند. و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند. سلام همیشه شاد و موفق باشی.

پژمان

سلام دوست من چرا این همه گله داری؟ کمی زیاد نیست؟ [گل] وبلاگ زیبا و خواندنی داری [گل] خوشحال میشم سری به من هم بزنی [گل]