بسم رب النور!

السلام عليکم يا ابا صالح المهدي (عج)...

شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت

هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است،

اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت ‏سوسو زنان چراغ دل هاى ماست...

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه‏ها.

 ديگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گريزم و در نامهرباني هاى دوران،

 پدر را فرياد نمى‏كشم؛ ديگر رنج ‏خار مرا به رنگ گل نمى‏كشاند؛

ديگر باغ خيالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نيستند؛

ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانه‏ام نمى‏كنم...

حكايت‏ حضور، براى من ‏يادآور صبحى است كه

از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم.

من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مى‏كردم.

 اي کاش كلمات من  بى ‏صدا بودند؛

اي کاش نوشتن نمى‏دانستم و فقط  با تو حرف مى‏زدم؛

اي کاش تيغ غيرت،

عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ  باز مى‏گرفت

و در سراپرده  دل مى‏نشاند؛

اي کاش دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند؛

اي کاش من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم...!

مى‏گويند: چشم هايى هست كه تو را مى‏بينند؛

دل هايى هست كه تو را مى‏پرستند؛

پاهايى هست كه با ياد تو دست افشان‏اند؛

 دست هايى هست كه بر مهر تو پاى مى‏فشارند.

 مى‏گويند: تو از همه پدرها مهربان ‏ترى...

 مى‏گويند هر اشكى از چشم يتيمى جدا مى‏شود بر دامان مهر تو مى‏ريزد.

 مى‏گويند ... مى‏گويند تو نيز گريانى...!

اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمى‏دانم...

مرا ببخش كه در پرده خيالم، رشته كلمات،

 سر رشته خود را از كف داده‏اند و نه از اين رشته سر مى‏تابند

و نه سر رشته را مى‏يابند...

 عمرى است كه اشك هايم را در كوره حسرت ها انباشته‏ام

 و انتظار جمعه‏اى را مى‏كشم كه

جويبار ظهورت از پشت‏ كوه‏هاى غيبت‏ سرازير شود،

تا آن كوره و آن حسرت ها را به آن دريا بريزم

 و سبكبار تن خسته‏ام را در زلال آن بشويم...

 اى همه آروزهايم...! من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مى‏كنى؟

با چشم هايم كه يك دريا گريسته است چه مى‏كنى؟

با سينه‏ام كه شرحه شرحه فراق است چه خواهى كرد؟

از ندبه‏هاى من كه در هر صبح غيبت، از آسمان دل تنگي هايم

فرود آمده‏اند، چگونه خواهى گذشت؟

مى‏دانم كه تو نيز با گريه عقد برادرى بسته‏اى

 و حرمت آن را نيكو پاس مى‏دارى...!

مى‏دانم كه تو زبان ندبه را بيشتر از هر زبان ديگرى دوست مى‏دارى.

 مى‏دانم كه تو جمعه‏ها را خوب مى‏شناسى

و هر عصر آدينه خود در گوشه ای اشک ميريزی..!

 اى همه دردهايم! از تو درمان نمى‏خواهم كه درد،

تنها سرمايه من در اين آشفته‏ بازار دنياست.

تنها اجابتى كه انتظار آن را مى‏كشم جماعت ناله‏هاست؛

تنها آرزويى كه منت‏ پذير آنم،

خاموشى هر صدايى جز نداي « يا مهدى‏» است...

الهم عجل لوليک الفرج...

 

 

 

                                                             

/ 0 نظر / 3 بازدید