ای ماه بيا که راه را گم کرديم....

يا صاحب الزمان....

دلم گرفته است؛ چشمانم براي ديدنت بهانه مي گيرند.... نمي دانم با جاي خاليت چه کنم؟......يک چيز را مي داني؟ بي تو، نفس کشيدن هم خفگي مي آورد

آنها, نه دل ها که گِل هاي بي نجابت اند که تو را انتظار نمي کشند.

وآنها نه سرها, که سنگ هاي بي صلابت اند,

اگر از شميم فرج, چون گُل نشکفتند.

مادران, ما را به روزگار غيبت بر زمين نهاده اند

و در کام ما حلاوت ظهور ريختند.

پدران, هر صبح آدينه,

دستان دعاي ما را ميان انگشتان اجابت خود مي گرفتند

و در کوچه باغ هاي نيايش به ندبه مي بردند .

آموزگاران, نخست حرفي که در گوش ما مي خواندند,

دلواژه هاي مهر با خورشيد سپهر بود.

روح پدرم شاد که مي گفت به استاد....... فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشق

از يادم نمي برم آن روز را که با پدرم گفتم :

کدامين کوه ميان ما و او غروب افکند ؟

گفت: فرزندم! دانستم که بالغ شده اي؛

که نابالغان از او هيچ نپرسند و به او هرگز نينديشند.

گفتم: در کنار کدامين برکه بنشينم,

تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟

گفت: فرزندم! دانستم که از من ميراث داري؛

که پدران تو همه برکه نشين, بودند.

گفتم: پدر جان! چرا عصر آدينه ها پروايِِ ِ ما نداري؟

گفت: فرزندم! پروانه ها همه چنين اند ....

گفتم: مادر مرا چه روزي زاد؟

گفت: جمعه .....

گفتم: و شما ....

گفت: جمعه ...

گفتم: برادران و خواهرانم؟

گفت: جمعه...

گفتم: چگونه است که ما همه جمعه گانيم؟

گفت: در روزگار نامرادي,

هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند,

همه عصرند.....!!!

با گوشه ي جامه ي سبز دعا,

اشک از چشم هاي خود دزديد ,

و گفت: فرزندم! امروز چه روزي است؟

گفتم: جمعه ....

گفت: تا جمعه ي موعود, چند آدينه راه است؟

گفتم: يک"ياحسين " ديگر.....

یا حسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن شهید

گفت: حسين را, تو ميشناسي؟

گفتم: همان نيست که صبح هاي جمعه, پرده خوان ندبه ي خون است؟

گفت: و عصر هاي جمعه, کبوتران فرج را,

يک يک بر بام انتقام مي نشاند.....

مادرم به ما پيوست, دلگير بود؛ اما مهربان.

چادرش را هنوز از سر بر نداشته بود که از بيت الاحزان پرسيد.

نگاه پدر به سوي ما لغزيد و چشم هاي من, در افق خيره ماند .

پدر يا مادر, نمي دانم,

يکي گفت: شايد امروز ؛ شايد فردا ؛

شايد ............. همين جمعه....!!!

مردم  جنس تو را از من می پرسند ..می گویم از جنس بغض من است......یک بغض جمکرانی....!!!

بس جمعه که در فصل تو افسرد.....

بس خنده ي آئينه که پژمرد....

پروانه چه بسيار که در پاي تو اي شمع ....

خنديد و ندانست که اقبال ِ سحر مرد

 

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mandana

سلام و خسته نباشی ... زيبا بود .. انشالله که هميشه موفق و عاشق باشی ... به اميد ديدار باز :)

bahare

سلام.راستش این وبلاگ خیلی روی من تاثیر گذاشت.اگه می شه ادم کن.کارتون دارم.بای

بی نشان

سلام ممنون از وبلاگ زيباتون ما رو هم دعا کنيد يا علی *اللهم عجل لوليک الفرج*

venus

سکوت: همان آشناترین واژه ی تنهایی را در ویترین احساسم به حراج گذاشته ام انتظار: همان شکسته ترین شاخه ی تک درخت زندگی که بغضهای غریبانه اش را روی گونه های عشق هک می کند بهتون به خاطر داشتن وبلاگ به این قشنگی تبریک میگم

رها

شب است و آسمانی سرد با من شب و یک کوله پشتی دردبا من بیا از خاکریز خویش بگزر بگو یا مهدی و برگرد با من........ سبز باشید یا علی

حور العظیم

سلام / زيبا بود / يک ساعت صبر کردم تا وبلاگتون باز شد ولی ارزششو داشت / ممنون که ما رو شرمنده ميکنيد هميشه سر ميزنيد / التماس دعا / يا علی

رها

بر جلوه روي ماه مهدي صلوات بر جذبه هر نگاه مهدي صلوات تا پرده ز رخ گرفت قدسي نفسان خواندند به رو نماي مهدي صلوات

narges

سلام متن زیبایی هست ... حال ادم رو عوض میکنه....اي نفست يا رو مدد کار ما کي و کجا وعده ديدار ما...التماس دعا*يا مهدی